تبليغاتX
یک قدم تا بی نهایت
Image and video hosting by TinyPic

 

                                               

                                                    شب هجران

 

 

 

جانم به لب رسید کی شب هجران بسر شود        ترسم که تا آن زمان عمــــــر من هـدر شود

 ای گلعذار گلســتان من بیا بسوی  چمـــــن         تا شکـــوفه های باغ زدیدنت پربارتــر شود

روشن نمــا محفل مشتاق خود ز حضـــــور         حـــــاشا که خاطرم زحضورت مکــــدر شود

دزدیده رخ نما به دیدگان بــــــی بصیر  من          تا دو چشمان تــــــرم ز جمالت منــــور شود

من مریض توام ای  طبیب درد مند   مــــن         بیا به بالــــین سرم تا شب فراق سحــر شود

ببند چشمانت به غیـــــــر روی رخ  دوست          تا دل عاشقت زدیـــــدارش مشتاق تــر شود

دلــــم در گـــرو تار رتار گیسویت  آنچــنان         انتـــــظار میکشم تا وعده دیدار میســر شود

 

 

شعر:احمد

 

 

*********************************************************************

 دوبیتی های فایز دشتی

 

 

نه خسروماندونه تاج خسروانی

نه شیرین ماندودر حسن جوانی

نه بلبل با گل نسرین وفا کرد

نه اسکندر به آب زندگانی

 

**

هرآن کس یار خواهد یار بسیار

ولیکن فرق دارد یار تا یار

دل من سایه زلف تومی خواست

وگرنه سایه ی دیوار بسیار

 

**

 

دلا دیدی چه کردند خوب رویان

شکستند بی سبب آن عهدوپیمان

در اول قول دادند عهد بستند

در آخر بی وفایی کردن ایشان

** 

گهی نالم گهی شبگیر نالم

گهی ازبخت بی تدبیر نالم

گهی نالم چون پلنگ تیر خورده

گهی چون شیر در زنجیر نالم

 

**

بشم واشم ازاین عالم بدرشم

بشم از چین وما چین دور ترشم

بشم از حاجیون مکه پرسم

اگه دوری خوشن تا دورتر شم

 

**

بشم:بروم

واشم:برگردم

خوشن:خوش است

حاجیون:حاجیان مکه

**

 

**********************************************************************

دوبیتی های مشهور مفتون از شعرای دشتی بزرگ

 

دريغا شمع بزم انجمن رفت                             گل بستان و سرو در چمن رفت

به اميدی چو زلف يار مفتون                       در ايام جوانی عمر من رفت

الا ای ساربان محمل دوست                      مرا آگاه کن از منزل دوست

که خواهم سر نهم تا روز موعود                به خاک آستان محفل دوست

خوشا فصل بهار سير و گلزار                    خوشا وصل نگار و دور از اغيار

خوشا مفتون و ايام جوانی                         لب جوی و لب جام و لب يار

بسی خوبان بسی گل عذاران                    بسی قامت چو سرو جويباران

زروی تربت مفتون بچينيد                            گل حسرت در ایام بهاران

صنم روی زمين ماه منی تو                       به قدر زلف دلخواه منی تو

به زلفی دلبرا اميد مفتون                          به قامت عمر کوتاه منی تو

اگر آرام جان باشد تو باشی                      وگر روح روان باشد تو باشی

وگر در ديده مفتون دشتی                        نگاری مهربان باشد تو باشی

****

نـگارا شـربت از لـب­هات بفرست                گلاب از گوشه­ی چشمات بفرست

بـرای توتیـای چشـــم عــاشـــق                 کفِ دستی ز خـــاک پات بفرست 

 

 ********************************************************************

وقتی که غم روزگاربی وفا با تمام سنگینیش مثل هیچ چیزی فقط مثل خودش، بر وجود آدمی سایه می افکند فقط یه چیز می تونه تسکینش بده آن هم چیزی نیست جزء خودش، آره گریه تسکینش می ده گریه آرومش می کنه،بقول این شعر که خودم از سر دلتنگی گفتم،راستی اگر آه نبود که تبدیل به گریه شود چه می شد،قطعاً از بارغم وحرمان پشتش می شکست،سرشک آب سردیست که بر دل سوخته ریخته می شود تا التیام یابد..........

               اگر آه نبودغم آدمی را می کشت             دست از زندگی وجان می شست

وچقدر حافظ علیه الرحمه خوش سروده خدایش بیامرزد همه شعرهایش باب دل همه آدماست در هر سنخی مخصوصاً آدمهای که ...........................:

دل بردی از من به یغما ،ای ترک غارتگر من

دیدی چه آوردی ای دوست،از دست دل بر سر من

عشق تو در دل نهان شد،دل زاروتن نا توان شد

رفتی چو تیر وکمان شد،از بار غم پیکر من

بار غم عشق او را، گردون نیارد تحمل

چون می تواند کشیدن، این پیکرلاغرمن

می سوزم از اشتیاقت، در آتشم از فراغت

کانون من سینه من سودای من آذر من

اول دلم را صفا داد، آیینه ام را جلاداد

آخر به باد فنا داد، عشق توخاکستر من

شعر از:حافظ

*****************

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 23:46 توسط احمد

Image and video hosting by TinyPic      

                                      مرگ ققنوس

 

روایت است که دریکی ازدهات هندوستان ،نوعی پرنده باجثه ای کوچک زندگی می کندکه اوراققنوس می نامندودارای عمری طولانی است.ونیز گویندخداونددرمنقاراین پرنده دوهزارودوسوراخ تعبیه کرده که چون دویست وبیست سال ازعمراین مرغ بگذرد،به قله کوهی رفته درآنجا می ماندومرغان اطراف،به قدرت خداوند،تلٌی ازخاروخاشاک برایش فراهم می کنند.آنگاه ققنوس بربالای خرمن خاشاک می نشیندوشروع به خواندن نغمات موزون می کند؛بدین ترتیب که ازهرمنفذکه درمنقارداردنغمه ای خارج می شود؛چنانکه تصورمی رودهزارنفردریکجاجمع شده،هریک نغمه ای جداگانه می خوانند.آنگاه پس ازده روز آتشی ازآن مرغ درتل خاشاک می افتدومرغ رامی سوزاند.سپس ازخاکسترآن تخمی کبدرنگ درمیان آتش پدیدمی ایدکه پس ازچهل روز،جوجه آن بیرون آمده،همین زندگی راآغازمی کند.

شیخ فریدالدین عطارنیشابوری درمنطق الطیٌرخودشرح کاملی ازاین مرغ آورده که سه بیت آن رادراینجاآورده می شود:

هست ققنس طرفه مرغ دلستان         موضع آن مرغ درهندوستان

سخت منقاری عجب دارددراز              همچونی سوراخ بر وی گشته باز

فیلسوفی بود،دمسازش گرفت             علم موسیقی زآوازش گرفت

 

*********************************************************************

                                         خلیفه واعرابی

 

روزی خلیفه مشغول خوردن طعام بود،برسر سفره اش بره ای بریان گذارده بودند .اعرابی از راه رسید .خلیفه اورا به سفره خواند.اعرابی بنشست وبا اشتهای بسیار مشغول خوردن شد.خلیفه گفت چه می کنی ؟چنان این بره را از هم می دری وبه رغبت می خوری که انگار پدر او تو را شاخ زده است.

اعرابی گفت : چنین نیست ، اما تو چنان با چشم شفقت در او می نگری واز دریدن وخوردن آن پرهیز می کنی که انگار مادر او تو را شیر داده است.

 

 

 

خواجه بر مال خود رحیم  است   شفیق

که به چشم شفقت می نگرد درهمه چیز

گر فتد در بره ومیش وی اندک خطری

به فداشان بدهد مادر و    فرزند  عزیز

*********************************************************************

                                       آ...تورابرهنه دیدم

 

 

 

بز وگوسفندی باهم می رفتند.به جویی رسیدند،گوسفند از روی جوی جستی زد.دنبه او بالا رفت،بز خندید وفریاد کشید :«آ... تورا برهنه دیدم.

گوسفند غمگین شد .روی بر گرداند وگفت: ای بی انصاف /من سالهاست تورابرهنه می بینم ونمی خندم وطعنه ای به تو نمی زنم .تو پس ازعمری که یک بار مرا چنین دیده ای ، لب به

 

 

سرزنش وتمسخر من می گشایی؟

چون لئیمی با هزاران عیب وعار

روز وشب بر خلق عالم آشکار

بیند اندک عیبی از صاحب کرم

بر نیارد جزبه طعن ولعن دم

*********************************************************************

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 11:10 توسط احمد

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 

 

 

بلبل بوستان

 

***************************************************************** 

 

بلبل باغ گلــــــم، از چه پریشان شده ایی

از غم کیست که در ماتم وافـغان شده ایی

 

همزمان دوش منم، پــی به حالــــت بردم

با غم وآه چنان چاک گریـــــــبان شده ایی

 

غمگنانه شده بود چهره در هـــــــم کش تو

به گمـــان مات زبد عهدی دوران شده ایی

 

من بیدل زغمت دامن غـــــــــم بودی انیس

از سر چیست که تو زاروحیــران شده ایی

 

من چوبدرود بگفتم وتو بودی خـــــــموش

در عیان بود که تو،درغم حرمان شده ایی

 

من گم گشته به شرق چشم به راهم هنـــوز

پس چرا در پس ابر قایــــم وپنهان شده ایی

 

 

شعر:احمد

 

۲۹/۱۲/۸۶

 ****************************************************************

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 1:9 توسط احمد

 Image and video hosting by TinyPic

 

 

                                               محمد خان دشتی

 

 

 

محمد خان فرزند حاجی خان در عصر خود از خوانین و فرمانروایان با قدرت و با نفوذی بوده که در حوزه قلمرو دشتی آن روز حکومت می کرده محمد خان دردروان کودکی به همراه مادر و دو برادر مهترش به اعتبا مقدسه عراق رفته و چندین سال در نجف اشرف به تحصیل اشتغال ورزید تا گاهی که مادرش در قید حیات بود او نیز در آنجا توقف کرد ولی پس از فوت مادرش به دشتی مراجعت نمود و تا زمان برادرانش که هر یک به نوبه خود حکومت مطلقه خاک وسیع دشتی را به عهده داشتند او نیز ضابط بخشی از این بلوک بود و سپس خود بعد از چندی فرمانروای آنحدود گردید و در اندک زمان دست به کار امور عمرانی شگرفی است احداث قنوات و غرس نخیل و ترویج و ازدیاد کشت و زرع و ساختمان قلاع در غالب نقاط به همت و اراده او انجام یافت از آن تاریخ 120 سال می گذرد هنوز مردم زیادی از باغها و کاریزها وبناها و سایر آثار او بهره برداری می کنند قلعه ای را که در خورموج مرکز دشتی برای خود بنیاد نهاد و تا به امروز باقی است معرف عظمت و جلال شخصیت و بزرگی که پر از کتب نفیس و کمیاب بوده درست کرد ساعات فراغت را به مطالعه و نوشتن سرگرم بود و با همه گرفتاری که یکفرد حاکم در دوره حکومتش دارد آثار قلمی در خور توجه ای به شرح زیر از خود بجا گذاشته :

1- دیوان دشتی : مشتمل برقصائد و غزلیات و قطعات ودوبیتیهای اوست .
3- کتاب نمکدان : این کتاب بسبک گلستان سعد است نسخه ای را علی خان فرزند محمد خان داشته از قرار مسموع در سال 1309 شمسی سرلشکر مهین که در آنموقع سرهنگ بوده بفرماندهی ستون اعزامی خلع سلاح به دشتی می آید و کتاب نمکدان خان را از علیخان می گیرد.
3- کلام الملوک : مثنوی کلام الملوک به بحر خفیف مسدس محذوف تقریبا" دو هزار بیت شعراست.
این کتاب همچنانکه از نامش نیز معلوم است مشتمل بر گفتار پادشاهان می باشد که دستورات کلی در شئون مختلف کشور و لشکری و سیاسی و اقتصادی و جمعی و فردی با لهجه آنچه راجع بامر معاد ومعاش مردم است به نقل از بعضی پادشاهان برشته نظم در آمده پس از مقدمه کتاب ابتدا به بیان سخنان سلطان عصر خود می کند و می گوید:
این سخنها که نغز و رنگین است از شهنشاه ناصرالدین است. که بتوحید در معنی سفت بشناسایی خدااین بگفت بعد بترتیب از کیومرث هوشنگ تهمورث، جم ، فریدون ، منوچهر ، سنوذزوکیقبادنقل سخن می نماید.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 22:22 توسط احمد

 

Image and video hosting by TinyPic

 

  هفت آسمان عشق              

 

 اگر چه دیده بودی راه می رفتم     

                              به سوی خانه دلدارومن گه گاه می رفتم                      

 مرا در راه آن هفت آسمان عشق   

                             برای چیـــــدن پروین سراغ مــــاه میرفتم

در این ره که دوصد پر پیچ وخم دارد    

                               که من هم این ره وبا یکدلی آگاه میرفتم

اگر دلدارمن بودی در لشگر دشمن      

                               بسان شیران ، به لشگرگـــاه مـــــیرفتم

 اگر داری نشانی ازعمــــر جاویدان

                              منم همچون سکندردر پی آن راه میــرفتم

 همه گفتند حذر کن این ره دشوار

                             چه دانســتم عجب،که مـــن گمراه میرفتم

 اگر یک رنگی از دلدار می دیدم       

                                به همراهش یقـــین همـــراه مــــیرفتم

 شعر:احمد

۶/۱/۸۶

*************************************************************

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 10:45 توسط احمد

Image and video hosting by TinyPic

 

    *میلاد سراسر مبارک فخر کائنات رسول گرامی اسلام(ص) تبریک و شاد باش می گویم *

 

 

دارم غمت بر جان ودل ای ســرو ناز من بیا

                                                         من در تب وتابـــم بیا ای سایه ســارمن بیا

اندر شب وروزم چنان گویی که من دیوانه ام

                                                        هر دم کنـــم فریاد تــــــو آرام جـــان من بیا

دروادی عشقت چنان گویی که مجنون گشته ام

                                                         طاقت به پایان آمــده لیـــــلای خوب من بیا

رسوای کوی تو منم شیدای روی تو منــــــــم

                                                      در انتــــظار روز وشب ای مه لقــــای من بیا

روشن نمـــوده نور تو این کلبـــــه تاریک من

                                                       در ظلمــتی من مانده ام ای کـــهربای من بیا

 

 

شعر:احمد

۱۵/۱۲/۸۶

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 1:0 توسط احمد