ولادت با سعادت حضرت زینب کبری(س) الگوی صبر وایثاروروز پرستار وبهورز به همه شیر زنان ایران بویژّ پرستاران عزیز شاد باش عرض مینمایم .
خاطرات دراردوگاه های عراق
سلام دوستان عزیزوارجمندهمراهان صمیمی وبا صفا
باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ .
شب قبل از عملیات نمازو دعا را خواندیم وغسل شهادت هم به جا آوردیم وبعد از همدیگر حلالیت طلبیدیم وتا پاسی از شب بیدار بودیم ،شوخی های بچه ها هم گل کرده بود ،یکی می گفت فلانی این دفع رفتنی هستی چون نور بالا می زنی ،یکی می گفت رادیو ،ساعت، اورکت و...... به ما بده که اگر خدای ناکرده اسیر شدی دست عراقیها نیافتد، میگفتم حالا می بینیم وتعریف می کنیم.چون دو چیز دوست نداشتم که به سرم بیاد یکی موج انفجار ودیگری اسارت،به هر حال آن چیزی که دوست نداشتیم به سرم اومد،اصلاً باورم نمی شد خیال می کردم در خوابم ولی باید با واقعیت کنار آمد هر چند سخت باشد.خب برای منی که سن وسال کمی داشتم خیلی سخت وجانکاه بودم ،چون تحمل این همه سختی در جبین حود نمی دیدم ،به خاطر همینه اکثر بچه های با سن وسال کم نسبت به سنشان خیلی شکسته شدند اصلاً راسیتش داغون شدند .خب تو آون زندانهای تاریک ونمناک ساواک بغداد سلولهای زندان الرشید واقع در غرب بغداد ونبود امکانات اولیه بهداشتی، حتی غذا آب زجر آور بود خیلی تحمل می طلبید، اگر لطف خدا شامل حال ما نبود الان باید صد کفن پوسانیده بودیم، تا حالا هم که زنده ایم صد شکر لله. آری برادر وخواهر هموطن ما از قبیله سوختگان تاریخیم
حقیقتا، بذاته دوست نداشتم چیزی راجب به موضوع خاطرات سخت وجانکاه دوران جنگ واسارت مطلبی از خودم بنویسم،چرا که در برابر روح پرعظمت وجان فشانی های انسانهای بی ادعایی که مستانه وار سرود عشق را بر تارک عالم خواندند وخود را فنا کردند وباخون سرخ خود زیبا ترین جمله عشق وایثار را نوشتند،ویک عمر حسرت به دل ما گذاشتند وتا به حالشان غبطه بخوریم، به این دلیل حقیر دربرارشان با آنهمه ایثارشان احساس عجز می کنم واز خود خجالت می کشم چرا که اگر مقایسه کنم میبینم قطره ایی در برابر دریاست،با توجه به توصیه وپیشنهاد دوستان ارزشمندم که واقعاْ به به حقیر لطف دارندمبادرت به این کار کردم،که اگر مورد پسند واقع شد من بعد هر از چند گاهی این خاطرات رو به سمع ونظر مبارکتان برسانم.میخواهم در این پست یکی از خاطرات جالب و خواندنی که در عراق اتفاق افتاد رو رو براتون تعریف کنم .شاید تا حالا فیلم دو هاف تایم در جهنم را دیده باشید،ولی حقیقتاً این فیلم با آن برخوردهای زشت از افسران وسربازهای عراقی به عینه در ذهنم تداعی شد.جریان از این قرار بود با توجه به حضور مرجوم زنده یاد مرحوم حاج آقا ابو ترابی در اردوگاه تکریت بچه ها روحیه دیگری داشتند فرماده عراقی اردوگاه و اقسران عراقی پیشنهاد یه بازی فوتبال با اسرای ایرانی دادند که مورد توافق طرفین قرار گرفت ما هم با آن وضعیت جسمانی ونحیف خود ثانیه شماری می کردیم برای بازی با آنها چونکه می خواستیم دق دلمون از بابت بد رفتاریش رو سرشون خالی کنیم،راستش از عاقبت پایان این بازی کذایی بی خبر بودیم،بالاخره تیم اسرا با تیم افسران عراقی با سربازاشون رو در روی هم قرار گرفتند آن هم با پای برهنه بدون کفش، آخه هر سالی یک کفش کتونی می دادند باید احتیاط می کردیم که زود پاره نشه البته بچه ها با لنگ دمپای وپارجه لباساشون کفشهای قشنگی درست می کردند ومی پوشیدند، بازی با تمام هیجانی که برای ما داشت شروع شدومن هم در پست هافبک چپ بازی می کردم ویه هرکول به تمام تو پستم خورده بود ولی خدایش تا توانستم دریبلش کردم لاییش دادم واز آن لذت می بردم چرا که خیلی بد بودند ،حقیقتاْ صدام با آن سربازانش روی همه جنایتکاران تاریخ رارو سفید کردند،اولین گل توسط حسن کرمانی زده شد که تمام اردوگاه مثل بمب منفجر شد،وقیافه عراقیها واقعاً٬ دیدنی بود، داشتند می ترکیدند،گل دوم امیر تهرانی با فاصله بسیار زیاد طاق دروازه عراقیها فرو ریخت،ما از خوشحالی اونو تو بغل می گرفتیم وعراقیها هم طبق معمول ........ ما در پایان ۹۰دقیقه تالاش واز جان گذشتگی ۴گل دیگه دروازه عراقیها رو فروریختیم با این توصیف ودر پایان با ۶گل برافسران وسربازان عراقی پیروز شدیم وتا توانستند توی زمین بازی که یک زمین سنگلاخی بود بجه ها رو با لگد زدند، آره غیرت ایرانی اینه، با توجه به اینکه ما فکر می کردیم چندین گل دریافت می کنیم.ولی خدا با ما بود.
اسرای ایرانی ۶ افسران عراقی ۰
بعد از بازی ما را جمع کردندوگفتند بروید توی زندان ،چندین عراقی کابل و باتوم به دست با توحش تمام وارد شدند وتا توانستند تلافی گلهای خورده را در آوردند، چنان زدند که تمام بچه ها رو زمین ولو شده بودند واز درد فریاد می زدند پشت کمر بچه ها خراشیده سیاه شده و تاول زده بود که آدم دلش کباب می شد، بعدکفشهای ما رو جمع کردند وبه آتس کشاندند ،ما افتخار می کنیم که برای مهینمان واسلام عزیز یک قدم کوچک وناچیز بر داشتیم وآب وخاک ونامسمون توی دست دشمن نیافتاد،هر چه برای رفاه حال این ملت بزرگ انجام بدهند بازم هم کم است.واگر بعضی به مقام ومنزلتی رسیدند از خون سرخ فرزندان این آب وخاکه باید این را بفهمند،وگرنه معلوم نبود حالا چه وضعی داشتیم،مردانگی درمیدان کاروزاربکار آید والا هر کس گفت من آنم که رستم بود پهلوان، دردی را دوا نمی کند،نه در بلف زدن وحرف زدند.کجا رفتند مردان بی ادعا .![]()
در پایان روز سراسر مبارک معلم به همه فرهنگیان و معلمین عزیز که حق زیادی بر گردن ما دارند تبریک وتهنیت عرض می نمایم . امیدوارم که در هرکجای این آب وخاک ایران زمین باشند خوش وخرم در کنار خانواده سالم وتندرست باشند.![]()
والسلام علیکم
سبک بالان خرامیدند ورفتند
مرازخمی رها کردند ورفتند
اگر دیر آمدم مجروح بودم
اسیر قبض وبست روح بودم
*راستی عزیزان این چه سودا بود با من*
چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم وبر زنده یک تن مباد
خاک پای همه شما:احمد